_ این روزها بیش از هر چیز دیگری تشنهی آرامش و فرصتی برای استحمام و پیرایش افکار خسته و درماندهام شدهام!
در این دل بی حس حال خویش
تنها بوی ملال آور خاطرات است که
ثانیه ها را برای با تو بودن فریب می دهد...
در دنیایی که مردانگی غرق درنامردییست، و نامردی به نا مَردُمی فخر میفروشد، دیگر جایی برای تبریک روز مرد باقی نمیماند...
شرارت دلتنگی ام برای تصاحب خرابه های وجودت هنوز بی صبری را صرف میکنند...
دلتنگی ام عربده ی نا خود آگاه بودن در کنار توست...
نگاهم هنوز آلوده تر از آنی است که آمدنت را تجربه کند...
تلخی زندگی برایم هنوز حکم شرابی را دارد که در انتهای بطری باقیست!
شاید چنان مستم که نای کج کردن آن را ندارم.
و هنوز همان نگاهِ خستهای هستی که برای چکه شدنت
آویختن تن برهنهام از نگاهت چاره ساز است...
چشمان هَرزهاَت خود را کَری زَدهاند،
دیگر عَربَدهی نِگاهَم جایی برای همنشینی دِلسردیم با نگاهِ سَرگردانَت نمی یابد،
شاید این بار، بارِ قصهی با تو بودن را باید حِکمت تمام نداشتنی هایم بدوش بکشد...
شَرمساریم از بازی با سَرنوشتم خسته شده است! دلش زمزمه تولّد اُمید را میخواهد...
افکار خسته و درماندهیی که گویی خود را مشغول عشوهگری درویشانهی لحظات عرفانی کردهاند دیگر خِرقِهای برای خواب و توهّم ندارند...
دُنیا سَرد است و بارِش حقایق دَردِ آسودگیِ خاطِر...
زنانگیِ رَسم دنیا، نابخشودنیست،
باید بر سر حقایق جیغ زد تا بر سرت خراب نشوند؛
.
"از زنی که خصلت های مردانه داشته باشد باید گْریخت،
زنی که ندارد خود می گریزد."*
حق نیز زن می بوده است چرا که همواره بزرگ مردان را شیفته خود می کرده است،
امّا امروز همه از همخوابگی اش گریزان اند؛
و به باکرگی اش مشکوک!!!
*نیچه...